
قسمت اول :
توی یک شهر بزرگ ، وسط یکی از خیابوناش روی یک ساختمان نوساز چند طبقه پشت یه بند آجر «آقای مورچه» زندگی می کرد.
جاش کوچیک بود ولی با این وجود از زمین امن تر بود و آقای مورچه برای امنیت بیشتر چند متری بیشتر از زمین فاصله گرفته بود.
یک روز صبح که آقای مورچه از خواب بیدار شده، متوجه شد که تنها روزنه نور بسته شده ، وی که مورچه ای کنجکاو و کمی باشعور بود عادت داشت که بیشتر موارد به موضوعات پیرامون فکر کند. پس با خود اندیشید که آخر کدام آدم عاقلی می تواند در فاصله چند متری از سطح زمین فیلتر سیگار، جویده ی آدامس و یا هر کوفت زهر ماری دیگر بگذارد، پس به سمت علت بسته شدن روزنه ی نور رفت و دستش را به سمت روزنه دراز کرد.
ناگهان در جا خشکش زد، لبخند ملیحی به لبانش نقش بست و به یکباره از عمق وجود فریاد کشید:کاغذ . . . ! زیرا کاغذ غذای مورد علاقه ی آقای مورچه بود.
و او با ولع تمام شروع به خوردن کاغذ کرد و دلی از عزا در آورد. سپس با شکمی سیر به سطح کاغذ رسید.
که ناگهان خود را درون مردمک چشم عکس مردی دید.
همان طور که مشغول پاک کردن دندانهایش بود، خواست فاتحه ای بخواند تا موجب شادی روح آن مرحوم شود اما هر چه بر سطح اعلامیه فوت چرخید و نگاه کرد اثری از رنگ سیاه ندید. آقای مورچه برای فهمیدن این موضوع که این اعلامیه هایی که واسه فوت نیست برای چیست؟ چرخی در اطراف منزل زد و پس از نگاه به اطراف خیابان شاهد نمونه های دیگری با رنگها و شکل های مختلفی شد. اما هیچ کدام مثل اعلامیه فوت نبود وهمه با عکسهای بزرگ چندتا مرد لبخند به لب بود!چون آقای مورچه موجودی کنجکاو و کمی باشعور بود و فکر می کرد، تصمیم گرفت تا بدنبال کشف این معما برود که این پوستر ها برای چیست. . . . !؟

